دستها بالا بود
هر کس سهم خودش را می طلبید
سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود
ولی نوبت من که رسید !
سهم من یخ زده بود !
سهم من چیست مگر؟
یک پاسخ !
پاسخ یک حسرت !
سهم من کوچک بود قد انگشتانم ...
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا
ته دلتنگی ها ...
شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند ...
آن اکسیر مقدس
طعمش تلخ بود. تلخیاش را دوست نداشتیم.
نمیدانستیم که دواست. دوای تلخترین دردها.
نمیدانستیم معجون است. معجونِ انسان شدن.
گمش کردیم. شیطان از دستمان دزدید. بیطاقت شدیم و ناآرام. دهانمان بوی شکایت گرفت و گلایه...
و تازه فهمیدیم نام آن اکسیر مقدس، نام آنچه از دستش دادیم،
«صبر» بود.
***
دیگر عزم آهنی و طاقت فولادی نداریم، دیگر پای ماندن و شانه سنگی نداریم. انگار ما را از شیشه و مه ساختهاند.
برای شکستنمان توفان لازم نیست. ما با هر نسیمی هزار تکه میشویم. ترک میخوریم. میافتیم، میشکنیم، میریزیم
و شیطان همین را میخواست.
خدایا ! ما را ببخش، این تعریف انسان نیست. ما دیگر ایوب نیستیم.
از اینجا تا تو هزار راه فاصله است. ما اما چقدر بیحوصلهایم.
ما پیش از آنکه راه بیفتیم، خستهایم. از ناهموار میترسیم، از پست و بلند میهراسیم، از هر چه ناموافق میگریزیم.
شانههایمان درد میکند، اندوههای کوچکمان را نمیتوانیم بر دوش کشیم، ما زیر هر غصهای آوار میشویم،
توی سینه ما جا برای هیچ غمی نیست.
خدایا، ما را ببخش. این تعریف انسان نیست، ما دیگر ایوب نیستیم.
***
خدایا اما به ما برگردان، آن معجون تلخ، آن اکسیر مقدس،
آن صبــــــــــــــــــــر قشنگ را.
من پری کوچک غمگینی را میشناسم که در انتهای اقیانوسی مسکن دارد. پری کوچکی که شب از یک بوسه میمیرد و سحرگاه با یک بوسه بیدار میشود. فروغ فرخزاد (رها)
(یک شب تا سحر بیدار خواهم ماند
و گریه های شمع و پروانه را خواهم دید
همیشه آنها در شعر من بوده اند
باید یک بار هم من در شعر آنها جای بگیرم)
شور و حالی نیست در این دل دیوانه را
باز می خواهد ببیند شوق آن دوردانه را
کاش می دانست دل،شمعش دگر در ساز نیست
کاش می فهمید مفهوم غم پروانه را
شمع من در فکر سوزش می تراود شعله ها
تا ببیند لذت پرواز ان دیوانه را
یک نظر پروانه اما نیست در فریاد شمع
شمع می سوزد که نورانی کند ویرانه را
شمع می سوزد ولی محتاج هر پروانه نیست
مهر باید تا بساز د نرم ، هر بیگانه را
حال شمعی بود شمعی آتشین سر در دلی
حال بشنو قصه ی پروانه ی بی لانه را
اشک غم بر گونه پروانه میریزد ولی
شمع کی می بیند آن پژمردن مردانه را
بال پر در گوشه ای افتاده خود در گوشه ای
شمع می گوید : منم پر میکنم پیمانه را
زخم می سوزد تن پرونه بیچاره را
باز می گوید : توئی جان می دهی افسانه را
شمع ، روشن همچنان سرزنده از طوفان خویش
با ز می سوزاند آن پروانه ی بی خانه را
سخت می میرد ولی با یاد شمعش شاد شاد
مرگ تا شاید کشد عشقی چنین جانانه را
شمع با پروانه هر یک عاشقی دیوانه اند
عشق اما ابتدا می سوزد آن پروانه را
حیف گر اینگونه شمعی باشدت ای قلب من
سعی کن پروانه باشی سر کنی دورانه را